
سلام آقا...
خیلی وقت است که ننوشتهام.
خیلی وقت است که اینجا ننشستهام تا برایتان حرف بزنم.
نه اینکه فراموشتان کرده باشم...
آدم گاهی در شلوغی زندگی گم میشود؛ آنقدر درگیر روزمرگی، کار، نگرانیها و دویدنهای بیپایان میشود که حتی دلتنگیهایش را هم عقب میاندازد.
اما بعضی چیزها هیچوقت از دل آدم نمیروند.
مثل شما...
امروز دوباره به اینجا برگشتهام.
به جایی که سالها پیش هر وقت دلم میگرفت، هر وقت حرفی برای هیچکس نداشتم، میآمدم و برای شما مینوشتم.
نمیدانم در این سالها چقدر عوض شدهام.
نمیدانم اگر از دور نگاهم کرده باشید، از من راضی بودهاید یا نه.
فقط میدانم که هنوز وقتی اسم شما میآید، یک جای دلم آرام و یک جای دیگرش بیقرار میشود.
انگار آدم میتواند سالها سکوت کند، اما نمیتواند از کسی که دوستش دارد دل بکند.
آمدهام دوباره حرف بزنم.
دوباره بنویسم.
دوباره از دلتنگیهایم بگویم.
از امیدهایم.
از ترسهایم.
از روزهایی که خوب نبودم.
از روزهایی که فکر کردم فراموش شدهام.
و از روزهایی که بیآنکه بدانم، دست مهربان شما پشتم بوده است.
آقا...
من برگشتهام.
نه با دست پر.
نه با ادعای خوب بودن.
فقط با یک دل خسته که هنوز امید دارد صاحبش شما باشید.
اگر اجازه بدهید، از امروز دوباره اینجا مینویسم.
مثل گذشته.
شاید برای اینکه کمتر فراموشتان کنم.
شاید برای اینکه بیشتر یاد خودم بیفتم.
و شاید برای اینکه یک روز، وقتی این انتظار به پایان رسید، شرمنده نباشم که در روزهای غیبت، حتی با شما حرف هم نزده بودم.
سلام آقا...
من دوباره برگشتهام.
برچسب:
نویسنده: النا افشاری