
سلام آقا...
این روزها بیشتر از اینکه از دنیا خسته باشم...
از خودم خستهام.
از تصمیمهایی که باید بهتر میگرفتم.
از سکوتهایی که نباید میکردم.
از حرفهایی که نباید میزدم.
از خودم که گاهی آن آدمی نیستم که دوست دارم باشم.
دلم برای خودِ گمشدهام تنگ شده...
همان آدمی که خیال میکرد نزدیک شدن به شما، آسانتر از این حرفهاست.
برچسب:
نویسنده: النا افشاری
سلام آقا...این روزها بیشتر از همیشه، طعم تنهایی را میفهمم.
نه از آن تنهایی که با نبودن آدمها به وجود میآید.از آن تنهایی که میان شلوغی هم دست از سر آدم برنمیدارد.گاهی دلم میخواهد فقط بنشینم و با کسی حرف بزنم که لازم نباشد چیزی را برایش تبیین بدهم.کسی که سکوت مرا هم بفهمد.آقا...اگرچه شما را نمیبینم، اما همین که میدانم میتوانم این چند خط را برایتان بنویسم، کمی از سنگینی دلم کم میشود.شاید بیکسی واقعی، دور بودن از شما باشد.و شاید همین نوشتن، راهی باشد برای اینکه کمتر احساس تنهایی کنم.
برچسب:
نویسنده: النا افشاری
سلام آقا...اربعین که میشود بیشتر از نرسیدن، به دعوت شدن فکر میکنم.
این روزها هر جا را نگاه میکنم بوی کربلا میآید.یکی کولهاش را بستهیکی در راه استیکی از عمودهای جاده عکس می گذاردو من باز هم سهمم فقط نگاه کردن استنمیدانم شاید هنوز وقتش نرسیدهیا شایدم هنوز دلم، لایق این دعوت نشده است.اما یک خواهش دارماگر امسال هم قسمت قدمهایم نشد که به کربلا برسنداجازه ندهید دلم از حسین ع دور بماندو اگر هنوز دعوت نشدهامکمکم کنید آن آدمی شوم که روزی، نامش را هم در فهرست زائران بنویسند.نه در فهرست جاماندگان
برچسب:
نویسنده: النا افشاری
خیال آمدنت دیشبم به سر میزد...نیامدی
مثل خیلی از شبهای دیگراما نمیدانی این نیامدی چقدر سنگین استچقدر آدم را پیر میکندآقا...من از نیامدنت گله ندارماز خودم خستهاماز اینکه هر شب با هزار امید میخوابم و هر صبح، با همان دلتنگی بیدار میشومنمیدانم چند شب دیگر باید این انتظار را زندگی کنمفقط میترسمروزی برسد که دل، از بس انتظار کشیده، خسته شودآقا...امشب اربعین استاگر قرار نیست امشب بیاییلااقل کاری کن که دلم، از آمدنت ناامید نشود
برچسب:
نویسنده: النا افشاری
صفر تمام شد.ربیع آمد
انگار قرار است همه چیز دوباره از نو شروع کار شود.اما بعضی چیزها با عوض شدن ماه عوض نمیشوندآدم همان آدم استبا همان عادتهاهمان دلمشغولیهاهمان اشتباههایی که گاهی فقط اسمشان را عوض میکنیم.تقویم هر ماه ورق میخورداما سؤال اینجاستما چقدر عوض میشویم؟شاید بزرگترین فاصلهفاصله میان دو ماه نباشد؛فاصله میان آدمی که هستیمو آدمی که باید باشیمربیع آمده ..کاش این بارفقط تاریخ عوض نشده باشد
برچسب:
نویسنده: النا افشاری
نــازنــیــن امـــامدیده در حسرت دیدار شما مانده هنوز .....پاییز دیگر .....!!!!!نه بهار با هیچ اردیبهشتی نه تابستان با هیچ شهریوری و نه زمستان با هیچ اسفندی اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نمی آید پاییز مهری دارد که به دل هر خیابانی مینشیند
برچسب:
نویسنده: النا افشاری
نــازنــیــن امـــامدیده در حسرت دیدار شما مانده هنوز .....من دوباره برگشتهام.سلام آقا...خیلی وقت است که ننوشتهام.خیلی وقت است که اینجا ننشستهام تا برایتان حرف بزنم.نه اینکه فراموشتان کرده باشم...آدم گاهی در شلوغی زندگی گم میشود؛ آنقدر درگیر روزمرگی، کار، نگرانیها و دویدنهای بیپایان میشود که حتی دلتنگیهایش را هم عقب میاندازد.اما بعضی چیزها هیچوقت از دل آدم نمیروند.مثل شما...امروز دوباره به اینجا برگشتهام.به جایی که سالها پیش هر وقت دلم میگرفت، هر وقت حرفی برای هیچکس نداشتم، میآ
برچسب:
نویسنده: النا افشاری
نــازنــیــن امـــامدیده در حسرت دیدار شما مانده هنوز .....سلام آقا...چند روز بیشتر از برگشتنم نگذشته، اما امشب باز دلم خواست برایتان بنویسم.راستش را بخواهید، حالم خوب نیست.از آن خوب نیست هایی که آدم دلیلش را هم دقیق نمیداندنه اتفاق خاصی افتادهنه مصیبت بزرگی پیش آمدهفقط خستهامخیلی خستهآنقدر که بعضی وقتها دلم میخواهد چند روز بخوابم و هیچکس کاری با من نداشته باشداز بس دویدهاماز بس فکر کردهاماز بس نگران بودهاماز بس سعی کردهام همه چیز را درست کنم و نشده استآقای منگاهی احساس میکنم دارم بار
برچسب:
نویسنده: النا افشاری
نــازنــیــن امـــامدیده در حسرت دیدار شما مانده هنوز .....مرا میبینی آقا؟سلام آقا...گاهی با خودم فکر میکنم...شما هم گاهی به ما فکر میکنید؟ما که اینقدر از شما حرف میزنیم.ما که اینقدر دلتنگتان میشویم.ما که هر وقت کم میآوریم، بیاختیار سراغ شما میآییم.شما هم گاهی به ما فکر میکنید؟نمیدانم...فقط دلم میخواهد جواب این سؤال، «بله» باشد.
برچسب:
نویسنده: النا افشاری
نــازنــیــن امـــامدیده در حسرت دیدار شما مانده هنوز .....محرم .....سلام آقا...محرم که میشود، به این فکر میکنم که چرا خدا امام حسین علیهالسلام را نجات نداد.و هر بار به این نتیجه میرسم که شاید قرار نبود امام حسین بماند؛قرار بود حقیقت بماند.و ماند...بعد از قرنها، هنوز نام حسین زنده است و نام بسیاری از به ظاهر پیروزمندان آن روزگار، فراموش شده.
برچسب:
نویسنده: النا افشاری
نــازنــیــن امـــامدیده در حسرت دیدار شما مانده هنوز .....شش ماهه .....سلام آقا...امشب، شب علیاصغر علیهالسلام است.و من فقط به یک جمله فکر میکنم...چقدر باید دل یک پدر بزرگ باشد که بتواند فرزند ششماههاش را در آغوش بگیرد و فقط خدا را ببیند.شاید راز کربلا همین باشد...وقتی خدا را ببینی، حتی بزرگترین داغها هم تو را از مسیر حق جدا نمیکنند.
برچسب:
نویسنده: النا افشاری
نــازنــیــن امـــامدیده در حسرت دیدار شما مانده هنوز .....محرم.....سلام آقا...همه فکر میکنند عاشورا، اوج کربلاست.اما شاید اوج کربلا، روز بعد از عاشوراست...وقتی همه چیز تمام شده، اما باید راه را ادامه داد.شاید ایمان، بیشتر از آنکه در روز حادثه سنجیده شود، در روزهای بعد از آن شناخته میشود.
برچسب:
نویسنده: النا افشاری
نــازنــیــن امـــامدیده در حسرت دیدار شما مانده هنوز .....جهت درست .....سلام آقا...گاهی فکر میکنم...نزدیکی، با قدمها اندازهگیری نمیشود.ممکن است یک عمر راه بروی و هنوز دور باشی.و ممکن است با یک تصمیم، از سالها دویدن، نزدیکتر شوی.شاید رسیدن، بیشتر از آنکه به مسیر مربوط باشد...به جهت مربوط است.کاش جهت دلمان، همیشه به سمت شما باشد.
برچسب:
نویسنده: النا افشاری
نــازنــیــن امـــامدیده در حسرت دیدار شما مانده هنوز .....نزدیک شدن .....سلام آقا...این روزها بیشتر از اینکه از دنیا خسته باشم...از خودم خستهام.از تصمیمهایی که باید بهتر میگرفتم.از سکوتهایی که نباید میکردم.از حرفهایی که نباید میزدم.از خودم که گاهی آن آدمی نیستم که دوست دارم باشم.دلم برای خودِ گمشدهام تنگ شده...همان آدمی که خیال میکرد نزدیک شدن به شما، آسانتر از این حرفهاست.
برچسب:
نویسنده: النا افشاری
برچسب:
نویسنده: النا افشاری